خرید بک لینک
چند روزیه شروع کردم به خوندن کتاب نویسنده ایی که هرچند مشهور ولی من اسمش رو تا بحال نشنیده بودم و کتاب رو با مضمون گوشه ای از خاطرات ماکسیم گورکی(نویسنده) از کتابخونه ی بابا پیدا کردم و قرار بود تابستون شروع کنم به خوندنش که فرصت نشد. کتاب، غالبا داستانایی داره که با یه اتفاق معمولی که ممکنه واسه هم

برچسب: نویسنده: سارا کاشانی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 2:27

برچسب: نویسنده: سارا کاشانی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 2:27

همیشه تهِ وجود همه ی آدما، نبودن عه. فرقی نمیکنه به چه رنگی، نژاد انسان ینی ترک کردن. ینی رفتن در عین سکون! ینی گرگ و میش صبح وقتایی که خوابی و خواب منو میبینی. ینی نگاه خیره من به ساختمونِ متروکه ایی که معلوم نیست اصلا هنوز اثری از تو توش باشه یا نه. ینی دنبال کردن سرنوشتی که هرچند تلخ و نچسب ولی م

برچسب: نویسنده: سارا کاشانی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 2:27

شاید من، برایت زیادی باشم!

برچسب: نویسنده: سارا کاشانی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 0:17

کسی حقیقت را می دانسته و نگفته!

برچسب: نویسنده: سارا کاشانی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 0:17

40 سالِ بعد؛

من زنی 57 ساله م! جالبه!

برچسب: نویسنده: سارا کاشانی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 0:17

از چشمِ شوخش ای دل...

ایمان

خود

نگه

دار

برچسب: نویسنده: سارا کاشانی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 0:17

و اینکه ادما تا چ حد توانایی اینو دارن ک تو دلتنگی هاشون حل بشن.

برچسب: نویسنده: سارا کاشانی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 0:17

تو را وختی که آفی دوست دارمم!!!

برچسب: نویسنده: سارا کاشانی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 0:17

از چین و چروک صورتش خجالت میکشم

هرچند که حتا این زشتی هام ماله من نیستن!

برچسب: نویسنده: سارا کاشانی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 0:17

اصلن بیا و بزن دمِ گوشِ ما!

برچسب: نویسنده: سارا کاشانی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 0:17

در عجبم از بی عرضگی عه عده ای!

زنجیره ای هم رشد می کنن!

برچسب: نویسنده: سارا کاشانی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 0:17

کوچولوعه مغزش!

جا نمیشه!

برچسب: نویسنده: سارا کاشانی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 0:17

اینکه چرا باید بنویسم تا تو بخونی تا همینکه از مسیحیت و بودا حرف میزنی چشام برق میزنه ک آره پیداش کردم و اینا. ولی تو بیا. تو بخون تو منو با همه بدیام قبول کن که اگه فردا نشد که ما برای هم باشیم حداقل خیالش بینمون گذر کنه. اصلا دوست ندارم با کسی چش تو چش شم ولو اون شخص تو باشی. اصلا چ بدتر ک تو باشی. تو اگر زرتشتو از چشام بخونی از یهودا برمیگردی. منم که مسیح درونت. این تناقضا تورو نمیکشه؟ اصلا ولش کن. یه جایی به یه بهونه ای باید منو بخار همین زشتیا دوست داشته باشه. از کرختگی عه وجودت بگذرم همینکه دلت نمیاد من از هیچ لحاظ شبیهت باشم. آخه چرا؟ هر وجه مشترکی که ما داریم کورسویی عه واسه کلمه منزجر کننده ی " بهم رسیدنمون" بابام میگه من آدم عاقلی عم. نقطه شعفم همین بوده. دوس داشتم مثل یه عروسک پارچه ای که گردونندش باباشه باشم و همیشه ازم راضی باشه و بس.گاهی اوقات ازش متنفر میشم. و گاهی بلعکس. حسم قوی بوده همیشه بهش. چ تنفر باشه چ عشق! بلند نوشتن همیشه از کوتاهی راحتتره.دستتو میذاری رو کیبورد و تایپ میکنی. زندگی همین اعتقاد به هیچی و نیستی عه.

برچسب: نویسنده: سارا کاشانی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 0:17

مجتبی که رفت هانیه م ول کرد همه رو. از دوست داشتنی چیزاش گذشت کرد. سربازی که مجازی و حقیق نمیشناسه. وقتی ک بیاد هست و نیستتو میگیره. از پریسا خبر ندارم ولی از ماهیتِ نبود مجتبی تا نبود خودش وقتی نیاز داش، از همه چی راحت میگذره الا زندگیِ نکبتی ش. مجتبا آبو ی غصه دار قصه ما 4 تاس. که هرچند سخت ولی رفتنش آرامش داد به هممون که بخواییم بریم سر حقیقتمون. حقیقت و حقانیت هرچند که حق نباشه!

برچسب: نویسنده: سارا کاشانی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 0:17

امروز تو جمعی حضور داشتم که برای سنجش کارآزمودگی تو حیطه ی زبان انگلیسی و نحوه بیان و بلاغت زبان و بادی لنگوعج و از این قبیل مسائل بود. دختر و پسر به نسبت تقریبا" برابری تو این جمع حضور داشتن و شیوه ی کار اینطور بود که به هرشخص 7 دقیقه وقت داده می شد که بخواد بگه چند مرد حلاجه! چون جمعیت زیاد بود گروهی شدیم و برای اینکه اسلام به خطر نیفته!! سعی کردن تقسیم بندی ها طوری باشه که دخترا یه گروه و پسرا هم یه گروهِ دیگه باشن که تداخلی صورت نگیره!! خلاصه برحسبِ بی احتیاطی چند تا از دخترا گروه پسرا و پسرا هم گروه دخترا افتادن.. مَخلص اینکه موضوعی که واقعا" از ته ِ ته ِ دلم ناراحتش شدم اینه که میتونم به جرات بگم نزدیک 70 درصد دخترا با آمادگی کامل و تمرین زیاد اومده بودن و متاسفانه عدم "اعتماد به نفس" و "استرس" و " عدم اطمینان" کلِ تلاششونو بی نتیجه کرد و در مقابل... پسرا در نهایت اعتماد به نفس اومدن و تنها حرکتشون خوندن از روی پاورپوینت یا نوت شون بود!!! علت؟؟ همینکه از بدو تولد میزنن تو سر ما و تو هر مقایسه ای که پیش میاد ارجحیت و بهتر بودن مرد رو به رخمون میکشن و اصرار دارن که بگن مردها کامل ت

برچسب: نویسنده: سارا کاشانی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 0:17

صفحه بندی